كي از همه بدبخت تره
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 19:13
ديروز توي به جمع تو مهموني يه نَفَر داشت در مورد شرايط سختش برا بچه داري درد دل مي كرد و به نظرم حق داشت كه ناله كنه بچه سختي داشت كه نياز به وقت و انرژي زيادي داشت خلاصه همين كه خواست از مشكلاتش بگه همه شروع كرديم يكي گفتيم پس ما چي بگيم زمان ما تو ١٨ سالگي ازدواج مي كرديم و تا به خودمون ميومديم مي...
اعتقادات
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:38
امروز رفته بودیم مراسم خاکسپاری یکی از افراد فامیل. پسر 21 ساله ای که در اثر سانحه رانندگی درگذشته بود . چون از گریه زاری ها و بیتابی های مراسم خاکسپاری خوشم نمی اومد من و شما توی ماشین نشستیم تا خاکسپاری انجام بشه و بعدش بریم به مامان باباش تسلیت بگیم تو این مراسم دو تا مساله توجه منو به خودش جلب ک...
چالش تصمیم گیری
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
آراد چند روز اخیر به شدت برای تصمیم گیری موضوعی سر دوراهی قرار گرفته بودم و چون دلیل دو راهی شما بودی بهتره درموردش واست بنویسم. نتایج آزمون دکتری پزشکی رو اعلام کردن و من قبول شده بودم و سه روز وقت دارم که انتخاب شهر کنم اولش به شدت خوشحال بودم فقط به دکتری فکر می کردم آخه من واقعا به درس خوندن علا
سوال پرسیدن
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
دو سه روزی هست وارد مرحله سوال پرسیدن شدی مدام می پرسی مامان این چیه؟ مامان داری چه کار می کنی؟ مامان یعنی چی؟ و من مدام باید همه چیزو واست توضیح بدم که هر کی داره چه کار می کنه و واسه چی اینکارو می کنه و مرتب در جواب مامان این چیه باید کاربرد کامل اون چیزی رو که می پرسی توضیح بدم تازه گاهی اوقات از
دروغ گفتن
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
بازم مثل دفعات قبل می خوام از یک اتفاق استفاده کنم و نظرم رو در مورد یکی از مسایل زندگی واست بگم همه اینا واسه اینه که اگه یه روزی اومد که کنار هم نبودیم بتونی بخونی و اگه باهاشون موافق بودی ازشون استفاده کنی واسه همینم تو نت مطرحش می کنم اینطوری احتمال اینکه به دستت برسه بیشتر البته امیدوارم اونروز
جواب دادن
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 1:43
تا چند مدت پیش از کلمات و جملاتی می گفتم که می تونی بگی الان دیگه تکرار کردن واست هیچه الان دیگه حاضر جوابیهایی می کنی که نشان از توان تو در تکلم فهم وقایع و تجزیه تحلیل و امور الان پیدا کردن پاسخ مناسب به صحبت بقیه اس که توی یک سال 11 ماهگی در تو اتفاق افتاده و نشان دهنده بزرگ شدنته. مثلا مادر جون
حس مالکیت
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
یه مدتی هستش که مالکیت رو متوجه شدی و داری نسبت به چیزا حس مالکیت نشون می دی البته قبل از اون احساس استقلال رو درونت مشاهده کرده بودمxa0 مثلا اینکه دلت می خواست کارهاتو خودت انجام بدی. الان حس مالکیتت بسیار جالب و خنده دار به نظر می رسه باچنان قدرتی احساس مالکیت نشون می دی که من فکر می کنم مامان پاد...
اشتتباه مامانا
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
اشتباه فقط مخصوص بچه ها نیست و گاهی مامان باباها هم مرتکب خطاهایی می شن که حقوق بچشون تحت الشعاع قرار می گیره و ممکنه بچه ها اذیت بشن. تو ذهن بچه ها مامان باباشون بسیار محکم و توانا هستن واسه همین انتظار خطا ازاونا نمی ره ولی توی خانواده هرکی مسوولیتای خاص خودشو داره و هرگونه کوتاهی از مسولیت اشتباه
دل شکستن
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
یکی دو روز پیش یکی از مربی های مهدت از بابا پول دستی خواسته بود و بابا هم عصبی شده بود و به مدیر مهدتون گزارش رفتار اشتباه این مربی رو داده بود و مدیر با این خانمه برخورد کرده بود. من اصلا رفتار این خانم رو تایید نمی کنم کارش خیلی اشتباه بود و حتی درمورد رفتارش با بچه ها هم من اصلا ازش راضی نیستم کا
تضاد دل و عقل
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
امروزxa0 یه رفتارت من به فکر فرو برد وقتی رفته بودیم پارک و غرق بازی شده بودی گفتم آراد بریم خونه شما مثل همیشه گفتی نه منم وایه اینکه راضیت کنم بریم گفتم بریم خونه هندونه بخوریم یه لحظه خوشحال شدی گفتی بریم هندونه بخوریم کاملا دلت با هندونه بود ولی بلاعاصله گفتی نه سرسره می خواستی بمونی از یه طرف د...
یک سال نه ماهگی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
فردا یک سال نه ماهت کامل می شه. از نظر قد وزن نسبت به یک سال شش ماهگی فرقی نکردی که این باعث شد واست درخواست یه سری آزمایشات بدم که خدایی نکرده مشکلی نداشته باشی. ولی از نظر رفتاری خیلی بزرگتر شدی حرف زدنت خیلی کامل تر شده همه کلمه و جمله ای رو می تونی بگی. از نظر فهم مفاهیم هم تقریبا به اندازه بقیه
خانم دکتر
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
سه چهار روز گذشته به شدت مریض بودی و تب خیلی شدیدی داشتی مخصوصا شبها من حتی یک لحظه هم نمی تونستم چشمامو به هم بذازم نگران بودم که خدایی نکرده با تب بالا تشنج نکنی مرتب داشتم تبتو کنترل می کردم و پایین میاوردم. ک.چ.لوی شیطون دوست داشتنی من خیلی بیحال و ساکت شده بودی. همش می خوابیدی و نال می کردی .ال
حضور در محیطی متفاوت
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
امروز من یک ساعتی قبل از اینکه وقت از مهد اومدن شما برسه رفتم آرایشگاهxa0xa0 با توجه به پیش بینی خودم و پرسیدن ازxa0 مسولش باید تا یک ساعت کلرم تموم می شد ولی خب پیش بینیامون درست از آب درنیومد و اونی که داشت روی موهام کار می کرد خیلی خیلی کند بود و وقت آوردن شما از مهد شده بود و من دقیقا وسط کار بو...
شیرین ربونی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
دیروز مربی مهدت می گفتxa0 هلیا خواب بوده بچه ها سرو صدا کردن بیدار شده رفتی بهش گفتی سلاااااام آخی بیدار شدی؟ امروزم گفتم پیش بابا باش من برم لوله بگیرم بیام خون پسرمو آزمایش کنم بعد دوساعت که برگشتم می گی مامان سلام چه طولی؟ لوله خریدی؟ چند روز پیش هم از بابا پرسیدم شام چی می خوری درست کنم ؟ شما دو...
از مراحل رشد
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
کم کم داری به دوسالگی نزدیک می شی و به دلیل شروع گرما و نزدیک بودن به ماه رمضون یک ماهی هست تدریجی شروع کردم شیرتو کم کنم و هر یک هفته تقریبا یک وعده تو کم کردم. و الان سخت ترین وعده اس یعنی زمان قبل خواب آخه فقط با شیرخوردن خواب می رفتیxa0xa0 هیچ راه خوابیدن دیگه ای رو عادت نداشتی. می دونم شیر خورد...
یک سال و ده ماهگی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
امروز یک سال و ده ماهت تموم شد و مهمترین اتفاق اینه که شما دیگه شیرخوردن و ترک کردی و کاملا مستقل شدی این موفقیت خیلی بزرگی هستش . از خیلی جهات بهتر شده و رفتارای شما به سمت استقلال بیشتر رفته و من خیلی خیلی آزادی عمل بیشتر پیدا کردم و وقتم آزادتر شده تا بتونم بیشتر باهات بازی کنم و کتابهای مربوط به
قهر
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
امروز یک سال و چهار ماه و بیست و دو روزته ولی رفتارت کاملا بزرگ شده و شخصیتت تا حدودی شکل گرفته رفتارای آدم بزرگارو انجام می دی. امروز که اومدم مهد دنبالت با من قهر کرده بودی .فکر کنم چون همیشه اولین نفری بودن که از مهد می بردمت ولی امروز چند چند نفری قبل از شما رفته بودن و فکر کردی من دیر اومدم دنب...
استدلال
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
چیزی که الان در تو از همه چی مشهودتره قدرت استدلال و تجزیه تحلیلت هست تا ماه پیش فهم و درک مسایل اطراف و گوش دادن به صحبتای ما و اطرافیان و متوجه شدنت منو شگفت زده می کرد ولی الان نه تنها همه چیزو خودت متوجه می شی استدلال و نتیجه گیری می کنی مثلا دیروز تو ماشین بودیم یه قسمتی از مسیر رو بابا خیلی شد...
سفر شیراز
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
تقریبا یکی دو سالی بود که درست حسابی شیراز نرفته بودیم همش دو سه روزه و با عجله و با هدف خاصی رفته بودیم. این دفعه که بین دو ترم بود و با کلاس نداشت یه دلی از عذا در آوردیم. اگرچه اونجا زمان خیلی سریع می گذره و انگار معیار زمان با اینجا فرق می کنه کل این مدت مثل دو سه روز اینجابود . چشم به هم گذاشتی...
حساسیت
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
امشب بابا خواسته بود تست کنه که هنوز به پسته و بادوم حساسیت داری یانه یه نصفه پسته بهت داده بود یه دفعه دیدم که داری از هوش می ری فشارت تغییر کرده بود صورتت پر کهیر و به شدت استفراغ می کردی . نفست بالا نمی اومد. من وبابا خیلی ترسیده بودیم و زود به دادت رسیدیم خیلی خیلی وحشتناک بود . آنافیلاکسی شدید ...