یک سال و نیم
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
امروز دقیقا یک سال و شش ماهته. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردیم بزرگ شدی الان دیگه از حالت بچگی خارج شدی کاملا همه چیزو می فهمی. و منظورتو کامل بیان می کنی. قد و وزنتو نمی دونم هفته آینده که رفتیم واسه واکسنت معلوم می شه. راستی یه واکسن خیلی سخت درپیش داری .سخت ترین واکسنی هستش که تا حالا دا...
اصناف
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 6:23
آراد خان داستان امروز ما یه موضوع اجتماعیه بنام که عنوان اصناف رو واسش انتخاب کردم شاید این داستان رو که بخونی خودت جریان رو یادت بیاد آخه من نمی دونم آدما از کی خاطراتشون یادشون می مونه من خاطرات دوسالگیمو یادمه شاید شما هم این خاطره رو بخونی بفهمی که یه چیزایی ازش یادت مونده. دیروز من و شما رفتیم ...
محرم امسال
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 2:26
xa0 xa0
دندون چهار سمت راست پایین
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 18:08
امروز دندون شماره چهار پایینتم در اومد دیشب خیلی ناآروم بودی تو خواب ناله می کردی مدام بیدار می شدی. تا جایی که نیمه شب بلند شدم یه مقداری با هم بازی کردیم و حرف زدیم تا آروم تر بشی دیگه بعدش تا صبح آروم تو بغلم خوابیدی.
شیرین کاری
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 21:07
امروز با بابا رفتیم خرید وقتی کارت بانکی رو داد به فروشنده شما سریع شروع کردی به گفتن عدد دو چهار بار گفتی دو دو دو ...آخه عدد آخر رمزمون دو هستش و هر بار که خرید کردیم شما سریع پش قدم می شدی و قبل از بابا رمز و به فروشنده می گفتی و سبب خنده اونا می شدی و تحسینشون رو برمی انگیختی. شما حدود دوماهی هس...
دندان آسیاب
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 9:39
امروز دندان شماره 3 و چهار بالا سمت راستت هم دراومد
آدرینا
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 8:55
دیشب دکتر روزگاراینا اومده بودن خونه مون. آدرینا دخترشون 1/5 سال از تو بزرگتره .وقتی آدرینارو دیدی کلی خوشحال شدی و مرتبط می گفتی نی نی. آدرینا دوست داشت با اسباب بازیای شما بازی کنه من به ادرینا کمک کردم تا بتونه با وسایلت بازی کنه شما حس مالکیتت تحریک شده بود و دوست داشتی با اسباب بازیات بازی کنی....
جشن تولدت
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:09
دیروز اومدیم شیراز تا واست جشن تولد بگیریم کلی کار داشتیم از کرایه تالار و باغ گرفته تا هماهنگی بادکنک آرایی و خرید لباس و کادو نصب تم و وسایل تولد و آماده کردن دسرای متناسب با تمت. دایی و زندایی جون خیلی در برگذاری مراسمت کمک کردن کیک و از قبل که ما بیایم سفارش دادن و چندجایی رو دیدن و کار مارو راح...
تمیز کردن
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:09
امروز یه دستمال برداشته بودی و داشتی میز مبل رو تمیز می کردی چنان هم فشار می دادی که کاملا مشخص بود داری تمام سعیتو می کنی که حسابی تمیز کنی در حال تمیز کردن بودی که رسیدی به یه جایی که لکه داشت سرتو نزدیک میز آوردی و با دهنت هااا کردی و بعد همونجارو دوباره تمیز کردی . من هاج و واج مونده بودم که این...
کیک
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:09
امروز صبح وقتی می رفتم سرکار تو ماشین یه کیک خوردم و پوستشو همونجا تو سطل ماشین گذاشتم ظهر وقتی شما سوار ماشین شدی بلافاصله خم شدی و پوست رو برداشتی گفتی کیک. یعنی هم می شناختی مربوط به چیه هم اسمشو یاد گرفته بودی بگی. الان که یک سال و یک ماهته دامنه واژگانت خیلی وسیع شده و کلمات زیادی رو می گی. چیز...
عکسها
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:09
آراد یه خبر خوب امروز موافقت بابا رو گرفتم تا بتونم کنار مطالب و خاطراتت که اینجا واست می نویسم یه عکس مرتبطشم بذارم تا بتونم با گرفتن یه بک آپ از وبت یه زندگی نامه مصور واست درست کنم. تا قبل از این بابا موافق گذاشتن عکسات نبود ولی به خاطر زندگی نامه مصور موافقت کرد. آخه بابا هم مثل من خیلی تورو دوس...