شازده کوچولوی ما، امین آراد

متن مرتبط با «محرم امسال در کربلا» در سایت شازده کوچولوی ما، امین آراد نوشته شده است

درد و درد و درد

  • نیلوبلاگ

    سلام بر شازده کوچولوی من که در عین بزرگ شدن و مرد شدنش مشکلاتش هم داره با خودش بزرگ می شهچند هفته هست که آراد من آراد همیشگی نیست و مرتب بغض و نگرانی داره جوری بهم ریختی که غیر از خودم مربی باشگاهت معلمت در مدرسه و مشاور مدرسه ات و معلم زبانت همه متوجه شدن و نگرانت شدن. چند مدت هست ترس از جدایی از من داری و در مدرسه و باشگاه بی دلیل بغض می کنی می زنی زیر گریه و دلیلش را فقط و فقط می گی دلم برا مامانم تنگ شده و این دلیل ساده برای بزرگ مرد کوچک من که استقلال جز اولین درسها و مهارتهای زندگیش بوده ...

    ادامه مطلب
  • مدرسه

  • نیلوبلاگ

    پسر دبستاني من امسال شما اول مهر بايد كلاس اولت را شروع كني. اگر چه اين شناسنامه اي هست و شما پارسال تو خونه كل كلاس اول و خوندن و نوشتن را يادگرفتي و امسال بايد بري كلاس دوم. شما خيلي پسر پرتلاش و باهوشي هستي و پارسال اتومات خوندن نوشتن را يادگرفتي. امسال مدرسه احسان ثبت نام كرديم و متاسفانه كلاس الت را مجازي آغاز كردي البته معلمت خيلي خوب و مسلط هست. مدرسه احسان را پس از بررسي و تحقيقات فراوان برات انتخاب كرديم. تقريبا تمام مدرسه هاي تاپ شيراز را مصاحبه دادي و همه را قبول شد و در نهايت بي...

    ادامه مطلب
  • دروغ گفتن

  • نیلوبلاگ

    بازم مثل دفعات قبل می خوام از یک اتفاق استفاده کنم و نظرم رو در مورد یکی از مسایل زندگی واست بگم همه اینا واسه اینه که اگه یه روزی اومد که کنار هم نبودیم بتونی بخونی و اگه باهاشون موافق بودی ازشون استفاده کنی واسه همینم تو نت مطرحش می کنم اینطوری احتمال اینکه به دستت برسه بیشتر البته امیدوارم اونروز...

    ادامه مطلب
  • حضور در محیطی متفاوت

  • نیلوبلاگ

    امروز من یک ساعتی قبل از اینکه وقت از مهد اومدن شما برسه رفتم آرایشگاهxa0xa0 با توجه به پیش بینی خودم و پرسیدن ازxa0 مسولش باید تا یک ساعت کلرم تموم می شد ولی خب پیش بینیامون درست از آب درنیومد و اونی که داشت روی موهام کار می کرد خیلی خیلی کند بود و وقت آوردن شما از مهد شده بود و من دقیقا وسط کار بودم ناچ...

    ادامه مطلب
  • محرم امسال

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 ...

    ادامه مطلب
  • آدرینا

  • نیلوبلاگ

    دیشب دکتر روزگاراینا اومده بودن خونه مون. آدرینا دخترشون 1/5 سال از تو بزرگتره .وقتی آدرینارو دیدی کلی خوشحال شدی و مرتبط می گفتی نی نی. آدرینا دوست داشت با اسباب بازیای شما بازی کنه من به ادرینا کمک کردم تا بتونه با وسایلت بازی کنه شما حس مالکیتت تحریک شده بود و دوست داشتی با اسباب بازیات بازی کنی. با ادرینا بحثتون می شد و شما ناراحت می شدی جوجو کوچولوی من. رفتارت خیلی جالب و خنده دار بود مخصوصا وقتی شاکی به من نگاه می کردی و می گفتی ماما. منم سعی می کردم یرای شما یه اسباب بازی دیگه بیارم تا شم...

    ادامه مطلب