این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «ادامه خاطرات» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
الان ساعت 11:15 دقیقه شب هست و من یک فرصت خوب پیدا کردم تا چنتا از خاطرات شگفت انگیز چندروز گذشته را برات بنویسم. الان من تنها هستم و تو و بابا رفتین یزد. 32 ساعت از رفتنتون می گذره و من حسابی دلتنگتم. این اولین بار هست که شما بدون من سفر می ری. قبل رفتن پرسیدی مامان نمیای ؟ گفتم نمی تونم پسرم کارهام خیلی زیاد شدن و چنتا جلسه مهم دارم. گفتی دلت برام تنگ نمی شه گفتم خیلی زیاد و بعد پرسیدی پس چرا می ذاری برم گفتم من باید بتونم به احساسات خودم غلبه کنم تا تو رشد کنی و از تک تک لحظات زندگیت لذت ببری تشکر کردی و رفتی. برای خودت مشعول بازی بودی با خودت می گفتی خیلی دوست دارم مامان خییییلی. من چیزی نگفتم تا توی عالم خودت بمونی و راحت باشی. باز ادامه دادی گفتی خیلی کارت درسته مامان. خیلی خوبی مامان. خیلی مامان بودن را خوب بلدی. من از دور شنونده حرفات بودم و حسابی به وجد اومدم اومدم پرسیدم چرا اینارو می گی تازه متوجه شدی حرفات داره شنیده می شه و خندیدی و گفتی خب چون مامانی را خوووب بلدی دیگه و دیگه توضیح ندادی چرا این نطر را داری. شما امسال تابستان پر فعالیتی داشتی و خیلی تلاش کردی برای همه فغالیتهات. کل تابستون را صرف کلاس زبان، ژیمناستیک و موسیقی، استخر و خواندن درسهای پایه دوم برای جهش از کلاس اول به سوم کردی و این دو هفته آخر تابستان را خواستم ببرمت سفر که حسابی بهت خوش بگذره و خستگی از تنت در بره و آماده شی واسه سال تحصیلی جدید. هفته پیش من با خودم بردمت تهران تا کاری کنم حسابی بهت خوش بگذره ولی متاسفانه کل تیم ما را در المپیاد کشوری که در تهران برگزار می کردن مسموم کردن و من انقدر مریض بودم که نه تنها نتوستم واست کاری بکنم بهت خوش بگذره بلکه در آستانه مرگ بودم. اگرچه در عین مریضی و درحالی که سرم تو دستم بود با دایی مجتبی و مادرجون بردیمت پارک ارم و مقداری بازی کنی ولی بعد از هر بازی برکی گشتی و می گفتی بدون تو نمی خوام چیزی سوار شم. روزای بعد هم کمی بهتر شدم یه مقدار بردمت تفریح و برج میلاد و خرید و .... ولی در مجموع خودم راضی نبودم و این شد که وقتی برگشتیم شیراز از بابا خواستم تورو با خودش به یزد ببره و حسابی بهت خوش بگذرونه. وقتی حواست نبود به بابا می گفتم هرجا خواست ببرش هرچی خواست واسش بخر و هرکار خواست بذار انجام بده و این چند روز سفر را از تربیت و آداب تربیتی دست بکش بذااار فقققط زندگی کنه و خلاصه بابا بهم قول داد تمام سعیش را بکنه که تو خوش باشی. به نظرت این بابای سخت گیر چه قدر می تونه به حرفش و قولش پایبند باشه؟![]()
و این شد که من الان تنهام و فرصت خوبی دارم که اینجا برات بنویسم و خودم تنها باشم. راستی به مادر جون اینا نگفتم تنهام که از این تنهایی نهایت استفاده را ببرم و یه دل سیر به کارای عقب موندم برسم
برچسب:
نویسنده: آریا احمدی