پسرکوچولوی من دوباره سلام
دیگه از این به بعد نباید پسرکوچولو خطابت کنم چون افکارت انقدر بزرگ شده که مثل پسربچه با تو رفتار کردن کاملا اشتباهه من خاص و متفاوت بودن با تو را عمیقا حس کرده و فهمیدم و دیگران هم جسته گریخته اشاراتی می کنند ولی فهمیدن من کجا و فهمیدن آنها کجا.
من با پوست و گوشت و استخوانم تورا حس می کنم و می فهمم. در د ورانی از زندگی ام دوستس یافته بودم که عمیقا می فهمید و به گمانم او تنها فردی بود که ارزش داشت باهاش حرف زد و عمیقا متوجه بود و الان تورا دارم که در سه سالگی به مرحله ای رسیده ای که می شود کاملا با تو هم صحبت شد و با تو دوستی کرد. انقدر حرفهای بزرگی می زنی که منو شگفت زده می کنی
چندروز پیش می گفتی مامان من خوشحالم که تو مامانمی. می گفتی چه قدر خوب که وقتی بچه ها رو می دادن به مامانا منو دادن به تو. من همین مامانو می خواستم هیچ مامان دیگه ای نمی خواستم.
یه روز می گفتی مامان اخم نکن گفتم چشم پسرم بعد گفتی هیچ وقت اخم نکن گفتم چشم عزیزم هرچی تو بگی گفتی پس به چیزای قدیمی فکر نکن به چیزای بد فکر نکن فقط به چیزای خوشکل فکر کن مثل خودت.
حدود دوسال و نیمت بود می پرسیدی مامان چرا آب توی جوب کوچه از این ور می ره از اونور نمی ره گفتم شیب کوچه به اون سمته گفتی ولی ک.چه که صافه.
شازده کوچولوی ما، امین آراد...ما را در سایت شازده کوچولوی ما، امین آراد دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 119