چند مدتی هست دچار اخلاق زیاده خواهی شدی که همه بچه های توی این سن می شن. امروز ظهر می گفتی کل مرغ ناهار واسه من تو و بابا هم نخورین. من گفتم شما هرچیمی تونی بخوری بخور باطم هست می گفتی نه همشو من می خوام بخورم. بعد از ظهر بابا برات از یخچال کیک تولد آورد یه قاچ گذاشت تو بشقابت گفتی بیشتر بذار یه قاش بزرگ بذار. بابا گفت اگه خوری بیشتر واست می گذارم شما قبول نکردی لج کردی که نه ریاد می خوام. بابا گفت باشه برات زیاد می گذارم ولی اگه همشو نخوردی کتک می خوری. من گفتم علی جان نذار واسش نمی خوره بعد تناقض ایجاد می شه تو که نمی زنیش بعد حرفت واسش بی ارزش می شه و دیگه به حرفات بها نمی ده. خلاصه اینکه بابا کیکو واست گذاشت و نتونستی بخوری بعد گفتی مامان اگه کیک بریزه روی مبل چی می شه گفتم مامان ناراحت می شه. گفتم چیه نمی تونی بخوریش؟ واست زیاد بود نه؟ خندیدی. بابا اومد کیک و برداشت دهنت کدر گفتی سیرم شکمم داره می ترکه بابا گفت اشکال نداره بخور گفتی واقعا دارم بالا میارمااا. بابا گفت اشکال نداره بخور. گفتی مگه بچتون را نمی خواین من گفتم معلومه که می خوایم ولی بخور. خلاصه به زور همشو خوردی و بعدش چون خیلی بهت فشار اومده بود گفتی "شما که بچه نمی خواستین واسه چی بچه آوردین؟ منو بابا از این حرفت کلی تعجب کردیم چون این حرف واسه سن شما که سه سال و 10 ماهته سنگین بود. ولی این کار شمارو حسابی متوجه اشتباهت کرد. شب اومدی سراغ میوه خوری گفتی موز کوچیک نداریم این مورها خیلی بزرگه من گفتم نه همشون همین قدری ان می خوای نصفش کنم گفتی آره نصفش کن اول نصفشو می خورم بعد اگه تونستم نصف دیگشو می خورم.
شازده کوچولوی ما، امین آراد...ما را در سایت شازده کوچولوی ما، امین آراد دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 118