
ديروز توي به جمع تو مهموني يه نَفَر داشت در مورد شرايط سختش برا بچه داري درد دل مي كرد و به نظرم حق داشت كه ناله كنه بچه سختي داشت كه نياز به وقت و انرژي زيادي داشت خلاصه همين كه خواست از مشكلاتش بگه همه شروع كرديم يكي گفتيم پس ما چي بگيم...
ادامه مطلب
ديروز توي به جمع تو مهموني يه نَفَر داشت در مورد شرايط سختش برا بچه داري درد دل مي كرد و به نظرم حق داشت كه ناله كنه بچه سختي داشت كه نياز به وقت و انرژي زيادي داشت خلاصه همين كه خواست از مشكلاتش بگه همه شروع كرديم يكي گفتيم پس ما چي بگيم زمان ما تو ١٨ سالگي ازدواج مي كرديم و تا به خودمون ميومديم مي ديديم دوتا بچه داريم من و باباگفتيم تو غربت بچه داري نكردين تامفهوم سختي روزبفهمين خلاصه هر ك...
ادامه مطلب